پنجم دی ماه 1387 (1582 گالشی)، ساعت 6 عصر، آمفی تئاتر ارشاد اسلامی لنگرود، جشن امیرما
08 دی 1387 ساعت 10:26
قرار است مراسم ساعت 6 شروع شود. ساعت 6:15 دقیقه است و مردم در راهروی آمفی تئاتر در انتظارند، اما هنوز خبری نیست. درِِِ آمفی تئاتر همچنان بسته است. همه بلیط های خود را تهیه کرده و منتظر ورود به سالن هستند... 6:25 دقیقه و همچنان خبری نیست... 6:30 دقیقه، بالاخره درِ آمفی تئاتر باز می شود. 6:40 دقیقه، مراسم آغاز می شود... . مجری برنامه کسی نیست جز، صفرعلی رمضانی، که با تشویق حضّار وارد صحنه می شود. از این که در ماه های اخیر امکان آن به وجود آمده بود که چندین مراسم در آمفی تئاتر لنگرود برگزار شود، احساس رضایت می کند و به تبع آن، این بیت را زمزمه می کند : « از بخت شکر دارم و از روزگار هم». پس از معرفی حاضران، اعم از شاعران، خوانندگان، نوازندگان، پژوهشگران و محققان، از علی بالایی، محقق و پژوهشگرِ تاریخ و آداب و رسوم گیلانیان، دعوت می کند که به روی صحنه بیاید. علی بالایی توضیحاتی در مورد تقویم کوه نشینان و ماه های گالشی، خصوصاً امیرما ارائه می کند. او همچنین دلیل این را که چرا این ماهِ گالشی امیرما نامیده شده است بیان می دارد، که به اختصار به این شرح است :
« شخصی، به نام امیرعاشق دختری می شود و آن ها تصمیم می گیرند که با هم ازدواج کنند. خانواده ها گرچه در ابتدا مخالف بودند، ولی سرانجام رضایت می دهند، به این شرط که کمی صبر کنند تا درخت هُلو شکوفه دهد. دختر هر روز برای درست کردن غذا آتش را در زیر آن درخت هلو روشن می کند تا زودتر از موعد شکوفه دهد. و هنگامی که شکوفه داد، با وجود این که هنوز فصل زمستان بود، به امیر پیغام دادند که برای ازدواج با دختر بیاید. امیر با گله ی گوسفندانش رهسپار دیار دختر می شود. در راه گرگ ها به گوسفندانش حمله می برند و همه ی آن ها را می درند و امیر در حالی که تنها بود، به دلیل سرمای بیش از حد زمستان جان خود را از دست می دهد. » صفر علی رمضانی به روی صحنه باز می گردد و می گوید که بعد از محمد ولی مظفری و محمود پاینده، علی بالایی در زمینه ی تحقیق و پژوهش زحمات زیادی کشیده است. از نادر گلشاهی، یکی از شعرای خوب لنگرود که چند روزی بیش نیست دار فانی را وداع گفته اند، یاد می کند. سپس از جمع می خواهد که گوشی هایشان را خاموش کرده، دمی بیاسایند. ناصر وحدتی با تشویق حضّار به صحنه آمده و بدون مقدمه شروع به خواندن می کند : « باران، باران، ایشالله نباری باران ... ». راجع به ترانه اش توضیح می دهد و می گوید که اکثر شعرهای این چنینی را دختران گیلانی می خواندند و سپس ترانه ی دیگری از همین دست می خواند. با تشویق حضّار روبرو می شود. ترانه ی دیگری با آهنگ شادتر می خواند و حضّار را دعوت به دست زدن می کند : « یار، یارِِی بیه بشیم، دریا کنارِی بیه بشیم...». با وجود آن که ترانه اش را به زیبایی اجرا می کند، از جمع به خاطر این که نتوانسته بهتر از این بخواند، عذرخواهی می کند و توضیح می دهد که تنها مدت یک ساعت است از تهران بازگشته و دلیل خستگی اش همین می باشد. با تشویق حضّار به جایگاه خود بازمی گردد. صفرعلی رمضانی بیتی از ابیات شیون فومنی را زمزمه می کند و یادش را گرامی می دارد. حضّار را از مکان و زمان مراسم یادبود استاد نادر گلشاهی مطلع می کند و از مصطفی محمدیِ دعوت می کند که به صحنه بیاید.
مصطفی محمدی حکایتی با همان مضمون ترانه ی ناصر وحدتی برای جمع تعریف می کند. صفرعلی رمضانی باز هم با کلام دلنشین و طنزگونه اش جمعیت را سر حال می آورد. راجع به امیرما و تصویری که در اطلاعیه ی این جشن چاپ شده و راجع به پارادوکسی که در آن تصویر وجود دارد (برف و در کنارش وجود شکوفه ها روی درخت هلو) توضیحاتی ارائه می دهد و با خواندن ابیاتی چند از محمد رضا خیرخواه، او را به صحنه دعوت می کند. محمد رضا خیرخواه پس از تعریف و تمجید از صفر علی رمضانی، یکی از ترا نه های خود با نام «جو» را می خواند. البته نه همه ی ابیاتش را. چون این ترانه حدود 100 بیت دارد که او به انتخاب خود تنها 8 بیت از آن را می خواند. صفرعلی رمضانی می خواهد سخنان خود را آغاز کند که گروه نمایش « کوچ امیر » بی مقدمه، با سازهای محلی وارد سالن می شوند و همه ی جمع را غافل گیر می کنند. تمام نظرها به سوی آن هاست. گروه متشکل از 10 نفر است؛ 7 بازیگر و 3 نوازنده. نمایش با این جمله آغاز می شود : «قصه ی امیر، قصه ی درد است و رنج ...». نمایش حدود نیم ساعتی به طول می انجامد. پس از اتمام نمایش، گروه با تشویق فراوان حضّار روبرو می شوند. این نمایش به نویسندگی و کارگردانی محمد فرضی نژاد است که به راستی نمایش تأثیرگذاری بود و با هنرمندی تمام اجرا شد. صفرعلی رمضانی پس از تقدیر و تشکر از گروه نمایش، نادر زکی پور را به صحنه دعوت می کند. نادر زکی پور با تشویق مردم وارد صحنه می شود. از صفرعلی رمضانی و آقای جاده کناری مسئول سالن آمفی تئاترارشاد اسلامی لنگرود به خاطر زحمت هایشان برای این جشن تشکر می کند و با حامد فومنی و ناصر وحدتی سلام و احوال پرسی می کند. اولین ترانه اش در مدح گیلان است که با این بیت شروع می شود : « تا دیلِˇ درجیکه، رو به تو وؤدم، همه روزِ تی عشقِˇ جی سَرؤدَم...» و شعر بعدی او « دار» نام دارد که با احساس تمام آن را می خواند و با تشویق حضّار از صحنه خارج می شود. بار دیگر صفرعلی رمضانی از شیون فومنی یاد می کند و با این مقدّمه از حامد فومنی، فرزند شیون، دعوت می کند که به روی صحنه بیاید. « بیرون ز حصار خاکی خویشتنم، محدوده ی آسمان نگنجد به تنم، حق دارم اگر که لاف خویشی بزنم، در خانه ی دوست صاحب خانه منم » حامد فومنی با این رباعی صحبت هایش را آغاز می کند. از شهدی یاد می کند و بیتی از او می خواند. با بزرگانی که در پایین صحنه حضور دارند، سلام و احوال پرسی می کند. او می گوید لنگرود را دوست دارد و آن را شیراز گیلان می داند. کمی راجع به پدرش توضیح می دهد؛ این که کتاب هایش را چاپ کرده و می گوید که پدرش را لنگرودی می داند. می خواهد شعری از شیون بخواند. قبل از آن، توضیح می دهد که شعر را از قبل انتخاب نمی کند و هر زمان که می خواهد شعری بخواند، با توجّه به احساسات مخاطب شعری را در همان لحظه انتخاب کرده و می خواند. حامد فومنی ابتدا دو شعر از شیون می خواند. در پایان غزلی از او را نیز می خواند که به سمع شنوندگان بسیار خوش می آید و با تشویق بسیاری همراه می گردد. حامد به رسم احترام زمین را می بوسد و از صحنه پایین می آید. برنامه ی بعدی که بدیهه خوانی توسط استاد خواجه تاش و بدیهه نوازی توسط مزدک زیاری است، اعلام می دارد. قبل از آن از آقای جاده کناری و کلیه ی مسئولان ارشاد اسلامی لنگرود بار دیگر تشکر می کند. سپس از حاضرین می پرسد کسی را برای تشکر جا نینداخته است، که در این هنگام یکی از میان جمع فریاد می زند: چرا خودتان را! صفرعلی رمضانی بسیار تشکر می کند و جای خود را به استاد خواجه تاش ومزدک زیاری می دهد.
با تشویق حضّار وارد صحنه می شوند. استاد خواجه تاش شروع به صحبت می کند. از محمود پاینده یاد می کند. از زلزله ی بم می گوید و یاد استاد بسطامی را که در آن زلزله جان سپردند گرامی می دارد. مزدک زیاری شروع به نواختن می کند و چه زیبا می نوازد. استاد خواجه تاش هم، هم زمان شروع به خواندن می کند : « حیلت رها کن، عاشقا، دیوانه شو ون در دم آتش درا، پروانه شو هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن وان گه بیا با عاشقان هم خانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می روی، مستانه شو خوش خرامان می روی، ای جانِ جان، بی من نرو ای حیات دوستان، در بوستان بی من نرو ای عیان بی من مدان، ای زبان بی من مخوان ای نظر بی من مبین، ای بی من مرو دیگرانت عشق خوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم این و آن، بی من مرو »
یک بیت دیگر نیز می خواند : « کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند آینه ی دل مرا همدم آه می کند » استاد خواجه تاش و مزدک زیاری با تشویق بسیار زیاد حاضرین صحنه را ترک می کنند. صفرعلی رمضانی با دلخوری به صحنه بازمی گردد. دلخور است از این که چرا مسئولان نسبت به خواندن این شعر فارسی واکنش نشان داده اند. او می گوید : درست است که جشن امیرماست، اما خواندن اشعار فارسی، آن هم اشعاری بدین زیبایی مگر چه عیبی دارد؟ پس بار دیگر از حامد فومنی دعوت می کند که که بیاید و این بار یکی از اشعار فارسی شیون را بخواند. حامد با عجله به صحنه می آید و آماده ی خواندن شعر می شود. می گوید : شیون می گفت که من در شعر فارسی هم گیلک هستم. از آن جا که در همان لحظه می خواهد شعری را برای خواندن انتخاب کند، نادر زکی پور هم در انتخاب شعر او را یاری می دهد. « در زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام ... » صفرعلی رمضانی می گوید انتظار داشت که حامد « از من و تو ما می نویسیمِ » شیون را بخواند. (چون به نظر او یکی از زیباترین اشعار شیون همین شعر است.) این ترانه را استاد بسطامی خوانده بودند. صفرعلی رمضانی می گوید، خود یک بار از سر شب تا خود صبح در بهر این شعر شیون بوده است. سه نفر با سازهای محلی وارد صحنه می شوند و روی پشتی هایی که بر روی حصیری قرارگرفته می نشینند : محمد صفوری : نِی لبک، محمدرضا عشقی : دف، حسن عبداللهی : نقاره. صفرعلی رمضانی هم با کمانچه اش به آن ها می پیوندد. محمد رضا عشقی و صفرعلی رمضانی، هم می زنند و هم می خوانند. دو ترانه ی اوّل را می خوانند و حاضرین تشویقشان می کنند. ترانه ی بعد ترانه ای است با آهنگ شاد. « جان داره، دیل داره، قاچ قاچ تومان داره، چین چین پیرهن داره،... » حاضرین با شور و اشتیاقِ فراوان شروع به کف زدن می کنند. ترانه ی بعد هم که « سیمایْ » نام دارد، مثل ترانه ی قبل آهنگی شاد دارد و باز هم با تشویق پرشور حاضرین روبرو می شود. صفرعلی رمضانی در آخر باز هم از آقای جاده کناری، مسئول سالن آمفی تئاتر ارشاد اسلامی لنگرود، تشکر می کند و امیدوار است که برنامه هایی از این دست باز هم بتواند در این مکان برگزار شود.